حسین جونحسین جون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
یکی شدن من و بابایییکی شدن من و بابایی، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

عزیز بابا و مامان

کارهای حسینم در این یک ماه

عزیزم وزنت دقیقا 4 کیلو و قد خوشگلت 56 این روزها موقع شیر خوردن دستهاتو بلند میکنی و لباس مامان رو محکم داری و رها نمی کنی البته موقع اروغ گرفتنت گردنت رو نگه می داری و این روزای اخر  سرت رو به سمت چپ و راست میبری و با مردمک چشمات صداها رو تعقیب می کنی الان من بهتر می تونم بغلت کنم و من و باباجون هر دو قلق هاتو به دست اوردیم پسر گلم بابایی تبحر بچه داریش از مامانی خیلی بهتره مخصوصا وقتی که اروغ داری عزیز مامان کلان پسر ساکت و ارومی هستی و وقتی من می بینمت نا خداگاه یاد خدا می افتم چهره ات وقعا برای من و بابایی نورانی ، من و بابا اعتقاد داریم که شما هدیه امام حسین هستی و هر روز از امام حسین بابت این هدیه تشکر می کنیم اخرین عکس...
13 شهريور 1394

تا بحال چه کسانی حسینم رو حموم زدن

حسیم اولین حمو شما رو خاله رقیه جون به همراه عزیز جون زدن و تا دو هفتگی شما خاله رقیه شما رو حموم می زد بعد که رفتیم ساری عزیز حوریه شما رو حموم زد و امرورم عمه هما جون حمومت کرد واقعا از طریقه حموم زدن عمه هما خوشم اومد ای کاش منم بتونم حمومت کنم البته سخترین حموم که روزای اولت بود هم پوست بدنت نرم بود هم بند ناف داشتی و هم حلقه ختنه تو بدنت بود خاله رقیه حمومت می کرد
3 شهريور 1394

ختنه کردن گل پسرم

عزیزم ببخشید که دیر این پیام رو برات می نویسم  من و باباجون قصد داشتیم روز هفتم تولد شما شما رو ختنه کنیم ولی هر جا رفتیم نوبت چند دوز دیگه رو می دادن رو این حساب تصمیم گرفتیم که به شمال بریم و خمونجا ختنه کنیم و ما صبح ساعت چهار روز وهم تولد شما ب سمت شمال حرکت کردیم و حدودا ساعت دو رسیدیم و همین روز ساعت هفت نوبت گرفتم پیش دکتر فوق تخصص اطفال دکتر کسری مریدپور  یک ساعت قبل بی حسی نباید شیر میخوردی و من ساعت پنج و نیم شما رو سیر کردم و راهی شدیم و بی حسی زدن یکم گریه کردی و من دوباره شیر دادم اروم شدی و در حین شیر دادن برا شما تعریف می کردم که قرار چه اتفاقی بیفته و از امام حسین خواستم کمکت کنه الحمدالله اولش گریه نکردی ولی ...
23 مرداد 1394

اولین مسافرت با حسینم

سلام عزیزم امروز که این مطلب رو برای شما می نویسم شما 29 روزه شدی ولی دهمین روزی که شدی ما تصمیم گرفتیم که به سمت شمال بریم خونه عزیز و اقاجون اخه خیلی وقته که دلم برای شمال تنگ شده بود برای حیاط پر از تمشک و درختاهای پر بار باغ اقاجون بگذریم ما تصمیم گرفتیم 21 صبح حرکت کنیم و اون شب شما اصلان نخوابیدی و من و بابایی یکسره بالای سرت بودیم صبح شد ساعت 4 بود گفتیم حرکت کنیم و حرکت کردیم تماتم وسایل ها رو بار ماشین کردیم و نماز رو در مسجد 72 تن خوندیم بعد حرکت کردیم شما کلان داخل ماشین اروم بودی و عزیز یکسره بغلت می کرد و نازت می داد انصافاً نازهایی که به شما می داد از ته دلش بود صبحانه رو در کرج خوردیم البته صبح یکم سرد بود من و شما و تینا جون ...
20 مرداد 1394